عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى

198

مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )

تا آنكه زيادة اللّه « 5 » نيم شبى حكيم را از حبس خانه بيرون آورده به پيشكاه خود حاضر نمود و او را معاتبات و تحديدات كرد حكيم جوابهاى خشن داد من جمله گفت تو خود را پادشاه و بزرك عرب نام نهادهء و حال آنكه از خسيس‌ترين و پليدترين آنها هستى و نيز گفت مدّتها براى تو معالجه كردم تا نقصان عقل ترا رفع نمايم برعكس بر سفاهت تو افزوده گشت از اين حرفها نايرهء غضب سلطان مشتعل گرديد حكم كرد فصادى آورده و از هر دو دست اسحق طبيب فصد كردند و كذاشتند آن‌قدر خون سيلان نمود تا آنكه به هلاكت رسيد و صبح همان روز امر كرد تا جسد حكيم را بر دار زدند و اين واقعه در عشرهء آخره مائه ثلثهء هجرى اتفاق افتاد * و مدتى دراز جسد آن طبيب لبيب مصلوب ماند چنانچه يك نفر از تجار كويد كه در شهر قيروان جسد مصلوب اسحق طبيب را ديدم كه مرغها در قفسهء خاصره‌اش لانه بسته بودند مؤلفات آن فيلسوف دانشمند از اين قرار است ( كتاب الادوية المفرده ) ( كتاب فى الاستسقا ) ( كتاب نزهة النفس ) ( كتاب فى الماليخوليا ) ( كتاب فى الفصد ) ( كتاب فى النبض ) ( مقالة فى علل القولنج و انواعه و شرح ادويته ) و اين كتاب را براى عباس وكيل ابراهيم بن اغلب نوشته ( كتاب فى البول ) ( كتاب جمع فيه اقاويل جالينوس فى الشراب ) ( كلام له فى بياض المدّه و رسوب البول و بياض المنى ) * 2 1 اسحق بن قسطار الطبيب از احبار يهود و از اطباى مائه پنجم هجرى است

--> ( 5 ) ابو نصر زيادة اللّه بن عبد اللّه بن ابراهيم بن احمد بن محمد بن ابراهيم بن اغلب * آخرين سلطان از سلاطين بنى اغلب است كه در افريقيّه سلطنت نموده‌اند بسوء فطرت و كثرت ملاهى مشهور و پادشاهى خفيف العقل و قليل الوقار بوده اين صفات آن پادشاه بيخرد سبب شد كه ابو عبد اللّه شيعى كه داعى دولت علوّيه بود كارش قوّت گرفت چهل هزار قشون زيادة اللّه را منهزم و دولت او را منقرض نمود و عنوان خلافت بر عبيد اللّه مهدى علوى سابق الذكر راست گرديد اسحق بن سليمان اسرائيلى كه ترجمه‌اش گذشت حكايت كند كه پيش از آنكه عبيد اللّه علوى بر خلافت متمكن شود بر زيادة اللّه بن اغلب وارد شدم و او را در اردوى جنك ملاقات كردم سلطانى قليل الوقار و كثير الهزل بود در مجلس او كسى كه ( ابن خنبش ) نام داشت و مدّعى حكمت بود با من بناى مكابره و مغالطه گذاشت من جمله مىگفت كه شما اطبا مىگوئيد ( الحلاوة جاليه ) ( و الملوحة ايضا جاليه ) پس لازم مىآيد كه حلاوت عين ملوحت و ملوحت عين حلاوت باشد در جواب مغالطهء او بيانات شافيه ايراد كردم قبول نكرد آخر الامر بتنك آمده گفتم ( انت حى ) قال نعم بعد گفتم ( الحمار حى ) قال نعم سپس گفتم ( فانت الحمار و الحمار انت ) زيادة اللّه از استماع كلام من از كثرت خنده به زمين غلطيد معلوم بود كه رغبتش بر هزل بيشتر است تا رغبت او بر امور سياسى * ( لمؤلفه )